اى شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمى ز او بتر در اندرون
کشتن این, کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخرهء خرگوش نیست
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست کاو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد هنوز کم نگردد سوزش آن خلق سوز
هم نگردد ساکن از چندین غذا تا ز حق آید مر او را این ندا
سیر گشتى سیر؟ گوید نى هنوز اینت آتش اینت تابش اینت سوز
عالمى را لقمه کرد و در کشید معدهاش نعره زنان، هَلْ مِنْ مزید
من ز مکر نفس دیدم چیزها کاو برد از سحر خود تمییزها
چون که جزو دوزخ است این نفس ما طبع کل دارد همیشه جزوها
چون که واگشتم ز پیکار برون روى آوردم به پیکار درون
قد رجعنا من جهاد الاصغریم با نبى اندر جهاد اکبریم
قوتی خواهم ز حق دریا شکاف تا به ناخن برکنم این کوه قاف
سهل شیرى دان که صفها بشکند شیر آن است آن که خود را بشکند