خداوندا...خداوندا
...اگر در روز گرما..خبر تابستان..تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدر آن طرف تر ..عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگوئی..نمیگوئی؟
خداوندا
..اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت..ازین بودن ازین بدعت
خداوندا
..تو مسئولی
خداوندا
..تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟؟
و چه تخفیف بزرگی خورده است،قیمت هر انسان
خدایا کفر نمیگویم..پریشانم خدایا کفر نمیگویم..پریشانم
چه می خواهی تواز جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر بپوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی..زمین و آسمان را کفر میگوئی.. نمیگوئی؟
خداوندا