چه بگویم؟ سخنی نیست
می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به روش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه دشمنی پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زیرفشار شب
کج،س
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
ونذر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست
ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما
ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس
ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش
ای جویبار راستی از جوی یار ماستی
ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ ها
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما
ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس
ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش
ای جویبار راستی از جوی یار ماستی
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا
پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی
بر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا
پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی
بر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را
اى شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمى ز او بتر در اندرون
کشتن این, کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخرهء خرگوش نیست
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست کاو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد هنوز کم نگردد سوزش آن خلق سوز
هم نگردد ساکن از چندین غذا تا ز حق آید مر او را این ندا
سیر گشتى سیر؟ گوید نى هنوز اینت آتش اینت تابش اینت سوز
عالمى را لقمه کرد و در کشید معدهاش نعره زنان، هَلْ مِنْ مزید
من ز مکر نفس دیدم چیزها کاو برد از سحر خود تمییزها
چون که جزو دوزخ است این نفس ما طبع کل دارد همیشه جزوها
چون که واگشتم ز پیکار برون روى آوردم به پیکار درون
قد رجعنا من جهاد الاصغریم با نبى اندر جهاد اکبریم
قوتی خواهم ز حق دریا شکاف تا به ناخن برکنم این کوه قاف
سهل شیرى دان که صفها بشکند شیر آن است آن که خود را بشکند